تبليغاتX
هدیه ای برای خاک

هدیه ای برای خاک

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما .... یک روز بی گمان .... سر می زند زجایی و خورشید می شود

 

 

بهار آمد، آری، بهاری دیگر از راه رسید اما گل رز سرخمان در سرمای زمستان، نرسیده به بهار پژمرد.

 

 

رفیق مریم فیروز

 

رفیق مریم فیروز که همراه یار زندگی و مبارزاتش رفیق کیانوری، همواره ستاره هایی درخشان در تاریخ مبارزات توده های ایران خواهند بود، عاشقانه از میانمان پر کشید و ما را در سوگ خود نشاند.

آری، فیروزها و کیانوری ها، طبری ها و کسرایی ها در سرمای زمستان پر کشیدند اما نهالشان در دل خاک، رزهای سرخ بیشماری را رویانیده است و خواهد رویانید:

 

آنان به مرگ وام ندارند

آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند

آنان که ترس را

تا پشت مرزهای زمان راندند

آنان به مرگ وام ندارند.

 

آنان که فراز بام تهور

افراشتند نام

 

آنان

تا آخرین گلوله جنگیدند

آنان

با آخرین گلولۀ خود مردند

آری، به مرگ وام ندارند.

 

آنان

عشاق عصر ما

پویندگان راه بلا، راه بی امید

مادر، بگو که در تک این خانۀ خراب

گل های آتشین

در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟

 

پیش از طلوع طالع

امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند

بیدار باش را

در کوچه های دور

در شاهراه خلق به آوا در آورید

دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند ..........

 

 

 

بهار از راه رسیده است، و گل های رز سرخ را که سر از خاک سرخ ایران برون می آیند، بهاری جاودان را مژده می دهند:

 

یکی دو روز از پگاه

چو چشم باز می کنی

زمانه زیر و رو

زمینه پر نگار می شود.

 

زمین شکاف می خورد

به دشت سبزه می زند

هر آنچه مانده بود زیر خاک

هر آنچه خفته بود زیر برف

جوان و شسته رفته آشکار می شود.

 

به تاج کوه

ز گرمی نگاه آفتاب

بلور برف آب می شود

دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود.

 

نسیم هرزه پو

ز روی لاله های کوه

کنار لانه های کبک

فراز خارهای هفت رنگ

نفس زنان و خسته می رسد

غریق موج کشتزار می شود.

در آسمان

گروه گله های ابر

ز هر کناره می رسد

به هر کرانه می دود

به روی جلگه ها غبار می شود.

 

درین بهار .... آه

چه یادها

چه حرف های نا تمام

دل پر آرزو

چو شاخ پر شکوفه باردار می شود.

 

نگار من

امید نو بهار من

لبی به خنده باز کن

 

ببین چگونه از گلی

خزان باغ ما بهار می شود ...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط محمد رضا  | 

 

                     حسین، آموزگار شهادت

 

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

نمی دانم،

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند،

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی مشتاق و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دم گرم و خموشش را در گلویم سخت بفشارد.

و خواب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند هر دم،

سکوت مرگبارم را .........

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

 

در ابتدا باید از همۀ رفقا و دوستانی که در طی این مدت اظهار لطف یا انتقاد نسبت به من نموده اند تشکر نموده و از اینکه در طی این مدت مدید به دلایلی نتوانستم پاسخی به آنها دهم، پوزش می طلبم. از اندک مجالی که برایم مهیا شده است استفاده نمودم تا دربارۀ بزرگ مردی سخن بگویم که باید از حرکت و قیامش درس های فراوانی را آموخت.

متاسفانه عده ای از دوستان با این تفکر که معتقد به ماتریالیست بوده و  مبارز با عقاید دینی، چشمان خود را به تاریخ بسته و تنها به توهین و مبارزه با دین اکتفا می کنند که این روششان نه تنها کمکی به حرکت رو به جلوی مارکسیست نمی نماید بلکه شاید در جهت عکس آن عمل نماید. باید تاریخ را با چشمانی باز مشاهده نمود و از وقایع آن بدون جانبداری عقیدتی، روش پیشبرد اندیشه و مبارزه را آموخت و قیام حسین و کربلای او یک درس بزرگ برای تمامی تاریخ است.

بر این عقیده ام که انسان خواه از هر طرز تفکری، می بایست بینشی روشن و خالی از انحرافات و خرافه پردازی نست به آن تفکر داشته باشد زیرا اکثریت مبانی عقیدتی و فکری در طی زمان دستخوش تحریف ها و نظریه پردازی های شخصی گشته اند و مورد سودجویی قشری برای استثمار خلق واقع گشته اند.

 

بدین منظور و برای بیان این انقلاب در سال 60 هجری بر آن شدم تا گفته های گرانبهای استاد شهید، دکتر علی شریعتی در بارۀ شخصیت حسین،  که پیش از این خلاصه و گردآوری نموده ام را بیان دارم:

 

دربارۀ کاری که حسین در تاریخ کرده است، بسیار سخن گفته اند و بسیار نوشته اند و می گویند و می نویسند. قدما به گونه ای آنرا توجیه کرده اند و متجددین روشنفکر به گونه ای دیگر. اما من به تازگی متوجه شده ام که امکان ندارد کاری را که حسین کرده است، بفهمیم مگر اینکه بفهمیم که شهادت چیست.

عظمت حسین از یک سو و شخصی بینی ما، از سوی دیگر، موجب شده است که آنچه را که از حسین بزرگتر است در زیر درخشش عظمت حسین نبینیم و آنچه از حسین بزرگتر است آن چیزی است که حسین به خاطر آن قربانی شده است. این است که همواره از حسین سخن گفته ایم اما هرگز از آنچه حسین به خاطر آن سخاوتمندانه خود را قربانی کرد، یاد نکرده ایم.

من می خواستم دربارۀ آن اصلی که حسین و حسین ها قربانیش شده اند و عظمت آن در تاریخ بشر و مذهب ما و در پیشگاه خلق و خالق به خاطر این است که این اصل را و این معنی را با تمام زندگی شان و مرگشان نشان داده اند، در اینجا مطرح کنم: " شهادت "

برای فهمیدن شهادت، باید اول مکتبی را که شهادت در آن مکتب معنی می دهد و شهادت در آن طرز تفکر قابل توضیح است و در این عقیدۀ خاص شهادت ارزش می یابد، روشن شود و آن عبارت است از مکتبی که حسین یکی از مظاهر این مکتب است و جریان تاریخی و نبرد تاریخی که در سرگذشت انسان، که حسین یک پرچمدار این نبرد است و کربلای او یک صحنه از صحنه های نبرد پیوسته و واحدی است که در جبهه های مختلف و نسل ها و عصرهای مختلف، در طول تاریخ، از آغاز تا حال و آینده جاری است.

حسین در اتصال به آن تسلسل نهضتی که در تاریخ ابراهیمی وجود دارد، معنی می دهد و باید معنی شود و انقلابش باید تفسیر و توجیه گردد. بصورت مجرد حسین را در تاریخ مطرح کردن و جنگ کربلا را بصورت یک حادثۀ تاریخی مجرد، از پایگاههای تاریخی و اجتماعیش جدا کردن، موجب می شود که، آنچه را که معنی ابدی دارد و همواره زنده است بصورت یک حادثۀ غم انگیز گذشته در بیاوریم، چنانکه در آوردیم و در برابرش فقط بگرییم، چنانکه می گرییم. کربلا و حسین را از اندام تاریخی و اعتقادی و مکتبیش اگر جدا کنیم مثل این است که از پیکر زندۀ واحد، یک عضو را قطع کنیم و جدا مطالعه یا نگهداریش کنیم.

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

و حسین حالا آمده است، در برابر قدرتی که هم افکار دستش است، هم قرآن دستش است هم قدرت، هم زر و هم تیغ و هم تبلیغات و هم سلاح و بیت المال و همۀ وراثت پیغمبر دستش است، حسین ظاهر شده است، با دست های خالی. هیچ چیز در دست ندارد. چه کار می تواند بکند، می تواند حسین همآنند زاهدان به گوشۀ خلوت عبادت بخزد و بنام اینکه فرزند علی و فاطمه است و نوادۀ عزیز پیغمبر و بنابراین بهشت برایش تضمین شده است، خاموش بماند؟

دو کار می تواند بکند: یکی اینکه بگوید: نه، چون نمی توانم مبارزۀ سیاسی با بنی امیه بکنم زیرا نیرو می خواهد و ندارم، پس بنشینم و به مبارزۀ علمی و فکری بپردازم. ولی حسین می داند که " ارزش هر کاری در جامعه به اندازه ای است که دشمن از آن کار ضرر می بیند ". چه کار می تواند بکند؟ باید قیام بکند، قیام مسلحانه بکند، اما قیام مسلحانه " توانستن " می خواهد و حسین " نمی تواند ".

این است که حسین اکنون در برابر دو " نتوانستن " گرفتار شده است، نه می تواند خاموش بماند که وقت از دست می رود، دارد همه چیز ریشه کن می شود و زدوده، در درون ذهن یا در عمق وجدان ها، احساس ها، اندیشه ها، در مدرسه ها و مسجدها و جامعه ها همه چیز بر باد می رود و همۀ ارزش ها و ایمان ها و هدف ها و مفاهیم و ایده آل ها و هر چه را پیام محمد آورد و اسلام ارزانی داشت و با جهادها و رنج ها فراهم شد، دگرگون می شود.

همچنین همه دارند در زیر گام های قدرت و فریب تمکین می کنند و زمان کاملا در اختیار سکوت و خفقان و تسلیم است.

او نمی تواند خاموش بنشیند که مسئولیت جنگیدن با ظلم را دارد. از طرفی نمی تواند بجنگد که نیروی جنگیدن ندارد. وی در قبضۀ قدرت زورمند حاکم است، نه می تواند فریاد کند، نه می تواند خاموش بماند، نه می تواند تسلیم باشد، نه می تواند حمله کند، تنها مانده و با دست های خالی، اما بار سنگینی همۀ این مسئولیت ها تنها بر دوش اوست. از آن قدرت جدش و پدرش و برادرش و از ثمرۀ آن همه جهادها، به او هیچ نرسیده، جز افتخار و جز رنج و جز مسئولیت سنگین تر، تنها مانده و بی سلاح و در برابرش، نیرومند ترین امپراطوری وحشی جهان که در زیباترین و فریبنده ترین جامۀ تقدس و تقوی و توحید، بر اریکۀ سلطنت و قدرت تکیه زده است، او تنها است اما انسانی تنها نیز در این مکتب مسئول است، در این مکتب انسان تنها نیز در برابر قدرت مطلق و تعیین کنندۀ سرنوشت ها مسئول است زیرا مسئولیت از آگاهی و ایمان پدید می آید نه از قدرت و امکان و هر کس بیشتر آگاه است بیشتر مسئول است و از حسین آگاه تر کیست؟

نه می تواند خاموش بماند و نه می تواند فریاد کند. نمی تواند خاموش بماند که همۀ مسئولیت ها در انتظارند که ببینند این تنها مرد چه می کند؟ نمی تواند فریاد کند که صدایش کوتاه است.

باید بجنگد اما نمی تواند. شگفتا! بایستن و نتوانستن! نتوانستن نیز او را از این بایستن معاف نمی کند، چه، این مسئولیت ها بر دوش آگاهی انسانی اوست، پس چه کند؟ آری،  "حسین بودن " او را به نبرد با " یزید بودن " می خواند و سلاحی برای نبرد ندارد.

آیا باز هم وظیفه دارد بجنگد؟

همۀ متولیان عقل و دین، نصیحتگران شرع و عرف  و مصلحت پرستان صلاح و منطق همه یکصدا می گویند : نه!

و حسین می خواهد بگوید: آری.

 

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

 

برای همین هم از مدینه بیرون آمده است، به مکه آمده است تا پاسخ ویژۀ خویش را به همۀ مسلمانان که در موسم حج در آنجا جمعند ابلاغ کند. از مکه بیرون آمده تا به این پرسش نیز جواب بگوید که : چگونه؟

تمام فلسفۀ رستاخیز حسین همین است، همین " آری ".

یعنی چه این آری؟ یعنی اینکه در عجز مطلق، در ضعف مطلق، یک انسان آگاه و آزاد، در عصر سیاهی و سکوت، باز هم مسئولیت جهاد دارد.

فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست. برای او زندگی " عقیده و جهاد " است. بنابراین اگر او زنده است و به دلیل اینکه زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. " انسان زنده " مسئول است، نه تنها " انسان توانا" و از حسین زنده تر کیست؟

در تاریخ ما کیست که به اندازۀ او حق داشته باشد که زندگی کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند؟

نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد می کند و حسین مثل اعلای انسانیت زندۀ آگاه و عاشق است.

توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی تحقق مسئولیت را تعیین می کند نه " وجود " آنرا.

 

باید بجنگد اما سلاح جنگیدن ندارد. با این همه باز وظیفه دارد که بجنگد؟ حسین فتوی می دهد، تنها اوست که فتوی میدهد:

آری!

 

آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همۀ آنها که جهاد را در " توانستن " می فهمند و به همۀ آنها که پیروزی بر خصم را تنها در " غلبه "، بیاموزد که " شهادت "، نه یک " باختن" که یک " انتخاب است، انتخابی که در آن ، مجاهد با قربانی شدن در آستانۀ معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم، که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان چگونه باید زیست را آموختند، اکنون آمده است تا در این روزگار، به فرزندان آدم، چگونه باید مرد را بیاموزد.

حسین آموخت که " مرگ سیاه " سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا " زنده بمانند "، کسانی که گستاخی آنرا ندارند که شهادت را انتخاب کنند، مرگ آنان را انتخاب خواهد کرد.

شهادت در یک کلمه، برخلاف تاریخ های دیگر که حادثه است، درگیری است، مرگ تحمیل شده بر قهرمان است، تراژدی است، در فرهنگ ما یک " درجه " است، وسیله نیست، خود هدف است، اصالت است، خود یک تکامل است، خود یک مسئولیت بزرگ است و یک فرهنگ.

در همۀ قرن ها و عصرها، هنگامی که پیروان عقیده ای، قدرت دارند، با جهاد، عزتشان و حیاتشان را تضمین می کنند و وقتی که به ضعف دچار شدند و همۀ امکانات مبارزه را از آنها گرفتند، با شهادت، حیات و حرکت و زندگی و عزت و آینده و اعتقاد و تاریخ خودشان را می سازند که:

شهادت دعوتی است به همۀ عصرها و به همۀ نسل ها که:

اگر می توانی،

بمیران

و اگر نمی توانی، بمیر.

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت   توسط محمد رضا  | 

 

عرفان و اصول مادی ( بخش اول )

 

 

 

یکی از مسائلی که امروزه در پرده ای از ابهام قرار گرفته، مسالۀ دیالکتیک مارکسیسم می باشد. در ایران به دلیل سانسور، کتاب هایی که در بر دارندۀ اینگونه اطلاعات می باشند چاپ نشده و یا در محدوده ای خاص به این مساله می پردازند. به طوری که نه تنها پاسخی به ابهامات نمی دهند بلکه سوالهای بی پاسخ بیشتری را در ذهن تداعی می نمایند.

اما نحوۀ برخورد به این موضوع با توجه به شرایط و بافت مذهبی مردم  ایران بسیار حائز اهمیت است و برخورد غیر صحیح و غیر معقول با این موضوع می تواند نتایجی جبران ناپذیر را نه تنها در این زمینه بلکه در نحوۀ نگرش مردم حتی نسبت به اقتصاد و اصول اجتماعی و کلی کمونیسم داشته باشد.

از خوانندگان عزیز خواهشمندم ابتدا مقالۀ کمونیسم، مذهب، ایران را مطالعه نمایند تا با توجه به بینش ذکر شده در این مقاله، به بررسی کامل ماتریالیست و دیالکتیک مارکس بپردازیم.

برای بررسی بنیادین این موضوع ابتدا در چندین بخش کتاب " عرفان و اصول مادی " که حقیقتا یکی از منابع گرانبها و یادگاری ارزشمند از رفیق دکتر تقی ارانی می باشد را در وبلاگ قرار می دهم تا با آشنایی با این کتاب و نیز نظرات دوستان و رفقای عزیز بتوانیم به جمع بندی کلی راجع به این مساله دست یابیم .............

 

 

عرفان و اصول مادی

 

 

 تاثیر محیط مادی بر عقاید

 

فقط با مغز می توان فکر کرد. مغز ماده و فکر یکی از خواص این ماده است. تجربه به ما نشان می دهد که اگر محیط مادی ( نور، درجۀ حرارت، رطوبت و غیره ) تغییر کند، در ساختمان و طرز عمل اعضای موجود زنده نیز تغییرات نظیر به ظهور می رسند. مغز نیز کاملا تابع این قانون است. اما اجتماع نیز خود از عوامل خارجی است، زیرا اجتماع وسیعترین دستگاهی است که جمیع ارتباطات افراد انسان را در بر می گیرد. اساس این ارتباطات بر کار است و به واسطۀ آن ارتباطات، افراد بشر در یکدیگر تاثیر متقابل دارند. اگر دو برادر دوقلو را که ساختمان مغزشان تقریبا یکی است را در دو جامعۀ متفاوت که طرز تولید مواد ( زراعت و صنعت ) آداب، رسوم، مذهب و ..... در آن ها فرق دارد تربیت کنیم، طرز تفکر این دو برادر با یکدیگر اختلاف خواهد داشت. ( یک شخص در خرابه و قصر دو نوع مختلف فکر می کند ). درجۀ تمدن، یعنی وسایل لازم جهت تولید و تقسیم مواد ضروری بشر و اطلاعات او از طبیعت خارج دائما در تغییر بوده و می باشد. در نتیجه، عقاید کلی وی نیز همواره تغییر کرده و می کند؛ پس، فکر هر موجود زنده نمایندۀ جمیع عوامل مادی است که در وی و اسلاف وی، یعنی اساسا در تشکیل او موثر بوده است. عقیدۀ ماتریالیسم دیالکتیک قلۀ نمو عقاید بشر تا امروز است.

واضح است که این عقیده در عرض یک روز یا یک سال ناگهان پیدا نشده، بلکه نتیجۀ یک سلسلۀ تکامل دائمی و متوالی می باشد. تصوف از عقایدی است که در ضمن این تکامل پیدا شده، در ادوار تاریخی مابین ملل مختلفه، صور متنوعی به خود گرفته است و امروز به تدریج از میان می رود. چنانچه خواهیم دید، در مواردی که شرائط زمانی و مکانی تحقیر استدلال و منطق را ایجاب نموده  و بشر و جامعه در خود ضعف و عجز احساس می کرده است، این عقیده شیوع کامل پیدا می کند.

چون تصوف در مشرق زمین اهمیت مخصوص داشته است، ما می خواهیم در این مقاله به اختصاص علل مادی تولید و تغییرات آن عقیده توجه نماییم. غرض از انتشار این مقاله متوجه کردن توده به احتزار از مرض درویشی، قناعت، عزلت، افیون و جنون ادعای خدایی و تشویق مردم به زندگانی مادی و نزاع برای حفظ حیات است. زیرا عرفای شرقی برای کشف حقیقت، مضمون " بنگی زدیم و سر انا الحق شد آشکار " را شعار خود قرار داده اند. ضمنا متذکر می شویم که ما از ابتدا برای عرفان و تصوف تعریف معینی بیان نمی کنیم، زیرا در هر یک از دوره های تاریخی، عرفان تعریف مخصوصی پیدا می کند، مثلا عرفان افلاطون در " مثل " ، هندی در نفس کشی، عرفان اسلام در ذوق عرفانی و عرفان برگسون در دم خدایی است.

 

مادیات یونان تا سال 750 قبل از میلاد

 

خوانندۀ ما اگر ماتریالیست نباشد تعجب خواهد کرد چرا ما بجای اشعار صوفیان و عرفا ابتدا طرز فلاحت و تجارت و مادیات یونان را شرح می دهیم، ولی مجلۀ دنیا خواننده را با اسلوب تفکر و استدلال خود آشنا خواهد کرد. از روی اوضاع اقتصادی، افکار جامعه کاملا واضح می شود.

در یونان شرایط اولیۀ ظهور تمدن یعنی حاصلخیزی زمین و وسایل غلبۀ مقدماتی بر طبیعت فراهم بوده است و ابدا سرزمین اسرار نیست. چون محیط مادی مساعدی داشته، ظهور تمدن در آنجا امکان پیدا کرده است. قبل از تمدن معروف به تمدن یونانی در آسیای صغیر تمدن " تروا " و " همینیت " وجود داشت. یونانی ها از نژاد سفید بودند و از طرف شمال به شبه جزیرۀ یونان آمده و بتدریج وسایل علمی زراعت و استخراج آهن را از شهرهای آسیای صغیر آموختند. فینیقیها در حدود سالهای 1000 قبل از میلاد، الفبا را که برای تسهیل تجارت خود به کار می بردند در ضمن مسافرت های تجارتی به یونان آوردند. به واسطۀ مساعد بودن محیط، به تدریج دهات یونانی بزرگتر شده و شهرها تشکیل گردید.

چون دستجات به یکدیگر حمله می نمودند، برای دفاع در شهرها علاوه بر دهاقین و روحانیون ( که مامور اجرای مراسم مذهبی بودند )، یک طبقۀ مخصوص جنگی تشکیل شد، که اشراف بودند و شاه (تیران ) در راس این طبقه قرار گرفته بود. در این دوره دهاقین آزاد بودند و تجارت جزئی وجود داشت.

شهرهای یونان از یک طرف از هم مجزا و از طرف دیگر با هم متحد بودند. این وضع نیز در نتیجۀ تاثیر محیط بود. قطعه قطعه بودن یونان به واسطۀ کوه ها از یک طرف و یکی بودن منافع مشترک آنها در مقابل ملل خارجی از طرف دیگر، این وضعیت را ایجاب می کرد. ترقی فلاحت باعث شد که یک دسته توانستند مازاد محصول خود را بفروشند، بدین ترتیب تجارت شروع شد. صنعت تهیۀ لباس از پشم، کوزه گری، ساختن ظروف، آلات زینت، اسلحه و اجناس دیگر ترقی نموده و سرمایه دار یونانی را مجبور کرد که برای اجناس خود بازار فروش تهیه کند. در تحت تاثیر این عوامل صنعت کشتی سازی نیز ترقی کامل کرد. یونانیها در صدد تهیۀ مستعمرات در سواحل بحر سیاه، مصر و ایتالیا افتادند. اسرایی که در جنگ ها نصیب شهرهای یونانی می شد، موضوع مهمی در تمدن یونان قدیم شد. کارهای بدنی مزارع، پارو زدن کشتی های تجری به عهدۀ این غلامان بود. در حدود 700 سال قبل از میلاد، سکه زدن در یونان معمول شد و پول مال التجارۀ مخصوصی را تشکیل داد که دارندۀ آن می توانست به کمک ربع پول خود ( در آن موقع 18 درصد ) از محصولات مادی جامعه، بدون کارکردن استفاده نماید. به واسطۀ کار این علامان، یک دستۀ متوسط شهری نیز در جامعه پدیدار شد........ ( ادامه دارد )

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط محمد رضا  | 

 

USSR

 

 

تحولات اقتصادی در راستای رسیدن به سوسیالیسم ( بخش آخر )

 

 

در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تعاونی مصرف نقش بزرگی را ایفا می نمود. همانطور که در تجارت عمده نقش اصلی با دولت بود، وظیفۀ زدایش تدریجی خرده فروشان کوچک به تعاونی های مصرف سپرده شد. دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در طول ساختمان سوسیالیسم به ویژه حرکت تولید و حمل و نقل و تجارت عمده را هدایت می نمود اما تجارت جزئی، اساسا به شکل تعاون یعنی به صورت سازمان توده ای مستقلی که از سوی مردم هدایت می شد، رشد کرد . بنابراین سازمان تجارت جدید در دو خط توسعه یافت:

رشد تجارت دولتی که در ابتدا از طریق ملی کردن و یا به شورای شهر سپردن موسسات سرمایه داری به وجود آمد و رشد تجارت تعاونی که پیدایی آن مربوط به قبل از انقلاب بود اما ماهیت و عملکردش در اثر تاثیر نظام اقتصادی و سیاسی جدید دگرگون شد. هر دو بخش از یاری مستقیم دولت به صورت اعتبارهای متقابل و یاری های مالی و سایر اشکال همکاری اقتصادی برخوردار می شوند.

غلبه بر بازار تدریجا و به مقیاس پیشرفت تولید صورت می گیرد. همچنین تسلط بر بازار به نسبتی که دستگاه جدید تجاری همراه با کارکنان ارزنده صورت می گیرد، بیشتر می شود. حذف مبادله گران خصوصی به ویژه از مجاری اقتصادی، از راه اجرای قیمت های نازلتر، کاستن از هزینه های عمومی و نیز با عرضۀ کالاهای با کیفیت و مرغوبتر عملی می شود. بنابراین این جریان به توسعۀ شبکۀ تجاری اجتماعی شده می انجامد بدون آنکه کمیت کالاها نقصان پیدا کند.

 

سرمایه داری انسان را از شادی کارآفریننده محروم می دارد. او کار را به عنوان نوعی بیگاری و وسیله و ابزار زیست بدل می نماید. سایۀ گرسنگی کارگر را ناگزیر می سازد  که تا زوال همۀ نیروهای جسمی و روحی خود برای سرمایه دار کار کند. سرمایه داری از او ابزار رامی برای ماشین می سازد و همۀ استعدادهای روحی را در او خشک می کند و نیروی جسمانی اش را به پایان می برد.

سوسیالیسم حق کار و آفرینش را در هر بخش به مردم کارپیشه ارزانی می دارد. در این جامعه که بهره کشی از میان رخت بسته، کارگران برای خود، برای مردم و برای جامعه کار می کنند. خصلت کار و برخورد شهروندان با آن عمیقا متحول می شود.

بر خلاف نظام سرمایه داری که کار را تحقیر و کارپیشه را خفیف می نماید، جامعۀ سوسیالیستی کار را تجلیل و کارپیشه را گرامی می دارد.

سرمایه داری به معنای نابرابری است. قبل از همه نابرابری اقتصادی که سبب می شود بخشی از جامعه با تصاحب ثروت های بیکران، مجلل زندگی کند و سرمایه بیاندوزد و بخش دیگر اکثریت مردم، آنها که نعمت های مادی با کار خود می آفرینند، ناگزیر در فقر و بی فرهنگی بسر می برند. درجامعۀ سرمایه داری مالکان وسایل تولید، قدرت سیاسی را در خود متمرکز ساخته، در حکومت جای گرفته، سرنوشت ملت را تعیین و قانون وضع می نمایند.آنها نه تنها دستگاه دولت بلکه مجموعۀ وسایل عمل و تاثیر روانی را در اختیار دارند: مطبوعات، رادیو، تلویزیون، ادبیات و هنرها که از آن برای حفظ حاکمیت اقتصادی و سیاسی خود و تثبیت بقای اقتصادی و اجتماعی سود می برند. از سوی دیگر اکثریت عظیمی عملا از حقوق سیاسی واقعی محرومند و قادر به بیان اراده و تعیین سیاست داخلی و خارجی نیستند و حتی نمی توانند اثر قابل ملاحظه ای بر آن داشته باشند.

کمونیسم، مناسبات عمیقا نوین و انسانی را میان مردم کارپیشه برقرار می نماید. مناسبات برادری، اصالت جمع و تعاون. در این جامعۀ جدید، دوستی و رفاقت قانون به شمار می آید و هر کس مطابق شعار " یک نفر برای همه و همه برای یک نفر" عمل می نمایند و این برای جامعۀ مبتنی بر مالکیت اجتماعی، جامعه ای که کارپیشگان را گرد آورده و متحد گردانیده و هماهنگی آنان را در حل و فصل گوناگونترین مسائل اجتماعی تامین کرده، امری بسیار طبیبعی است.

انسانگرایی عالی جامعۀ کمونیستی باز در همبستگی برادرانه کارپیشگان همۀ کشورها، در احترام متقابل به همۀ ملت های کوچک و بزرگ تجلی می یابد و با اعلام برادری زحمتکشان و نه با نژادپرستی، نه با ملی گرایی و نه با تجزیۀ مردم کارپیشه، هیچیک سازگار نیست.

 

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط محمد رضا  | 

 

روز جهانی کارگر بر کارگران و مدافعان حقوق زحمتکشان گرامی باد.

 

 

 

تنها ما توده جهانی, اردوی بیشمار کار
داریم حقوق جهانبانی نه که خونخواران غدار
غرد وقتی رعد مرگ آور بر رهزنان و دژخیمان
در این عالم بر ما سراسر تابد خورشید نور افشان

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها

 

ارزش نیروی کار بر مبنای مقدار کار لازم مستمر (برای تولید یک کالا) تعیین می شود. ولی فقط نیروی حیاتی و نیروی جسمانی کارگر است که استفاده از این نیروی کار را محدود می کند. ارزش روزانه یا هفتگی کار، کاملا با طرز عمل روزانه یا هفتگی این نیرو تفاوت دارد، همانگونه که غذای مورد احتیاج یک اسب و مدت زمانی که می تواند به سوارکار خود سواری دهد دو مطلب کاملا متمایز است. مقدار کاری که ارزش نیروی کارگر را محدود می کند به هیچ رو آخرین حد مقدار کاری که نیروی کار او می تواند انجام دهد نمی باشد. به طور مثال یک کارگر ریسنده برای تجدید روزانۀ نیروی کارش، باید مثلا هر روز معادل 3 شلینگ ایجاد کار کند، و او این کار را در مدت شش ساعت کار روزانه انجام می دهد. اما این امر باعث نمی شود که او نتواند روزانه 10 یا 12 ساعت، یا بیشتر کار کند. سرمایه دار با پرداخت ارزش روزانه یا هفتگی کار کارگر ریسنده، حق استفاده از آن را برای تمام روز یا تمام هفته به دست می آورد. به این ترتیب، به طور مثال روزانه 12 ساعت از او کار می کشد و این مدت زمان بیش از 6 ساعت کاری است که کارگر ریسنده برای تولید معادل مزد خود یا ارزش نیروی کارش احتیاج دارد. در نتیجه کارگر ریسنده باید 6 ساعت دیگر که من آن را ساعات کار اضافی می نامم، کار کند. این کار اضافی به یک ارزش اضافی و یک مازاد تولید تبدیل می شود. اساس تولید سرمایه داری و رژیم مزد بگیری، بر روی یک چنین شکل مبادله بین سرمایه و کار قرار دارد و همین شکل مبادله است که کارگر را مجبور می کند که همواره کارگر باقی بماند و سرمایه دار نیز سرمایه دار باقی بماند. سرمایه دار، این مورد را پیش بینی کرده است. او با تبدیل پول به کالاهایی که خود به عنوان عناصر مادی یک محصول جدید مورد استفاده قرار می دهد و سپس با تزریق نیروی کار زنده به آن، یک ارزش کار مرده را به سرمایه مبدل می کند، یعنی ارزشی که آبستن ارزش است (پولی که پول می زاید) و همچون هیولای متحرکی، به گونه ای بیقرار و ناآرام به راه می افتد. همزمان با تولید ثروت برای سرمایه دار توسط کارگر، خود کارگر فقیرتر می شود. کار تبدیل به یک شیء می شود. این روحیه بیگانگی کارگر با کارش، علاوه بر این که در ثمرۀ کار ظاهر می شود، بلکه در فرایند تولیدی نیز وجود دارد. چرا که اولا بین کار و کارگر جدایی به وجود می آید، کارگر موجودیت خود را در کار تصدیق نکرده بلکه برعکس خود را در آن انکار می کند، از کارش بیزار است و درک می کند که کار متعلق به او نیست بلکه به کارفرما تعلق دارد.

                       کارل مارکس

 

...........................................................................................

 

 

 

 

نهم اردیبهشت سالگرد درگذشت مردی بزرگ از دیار تفکر، فیلسوف و محقق بزرگ مارکسیسم،رفیق احسان طبری بود. بزرگ مردی که هر چه از زمان از دست دادنش می گذرد فقدان او بیشتر احساس می گردد و نیز ارزش کتاب ها و یادگارهای گرانبهایش بیشتر نمایان می شود .........

 

 

 

سرو بالایی که می بالید راست
روزگار کجروش خم کرد و کاست

وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری

ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروب تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین

تائبی گر زانکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشک آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست

کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!

شوم بختی بین
خدایا این منم
کآرزوی مرگ یاران می کنم

آنکه از جان دوست تر می دارمش
با زبان تلخ می آزارمش

گرچه او خود زین ستم دلخون تر است
رنج او از رنج من افزون تر است

آتشی مرد و سرا پر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
درد آتش را چه می داند کسی

او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون خویش به داند جهان

بس که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهان آرزو گشت آن شگفت

آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهان خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست

جان نازآیین آن آیینه رنگ
چون کند با سیلی این سیل سنگ؟

از شکست او که خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است این شکست


پیش روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند، این کوری چرا

ناجوانمردا که بر اندام مرد
زخم ها را دید و فریادی نکرد

پیرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنین افتاد حال؟

سینه می بینید و زخم خون فشان
چون نمی بینید از خنجر نشان؟

بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید

آه اگر این خواب افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد

چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افکنده از شرم جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن

آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن

پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز

آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید

آنکه او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می جستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید

کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمن آیینه اند

آی آدم ها این صدای قرن ماست
این صدا از وحشت غرق شماست

دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرق خود تماشا می کنید.

 

" رفیق هوشنگ ابتهاج "

 

...................................................................

 

 

 

شبنم سحر ندیده بود

گاه رفتنش نبود و رفت.

 

شعله می نمود

پر کشید خاموشانه در نگاه ما

دود بود و رفت.

 

زورقی سپید بود.

 

سوی بحر بیکرانه در شبی چنین

بادبان گشود و رفت.

 

نازنین ما، عشق را و درد را

در تنی فشرده آزمود و رفت.

 

" رفیق سیاوش کسرایی "

 

 

                                   

 

 می ریزد عاقبت

یک روز برگ من

یک روز چشم من هم در خواب می شود

زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست

اما درون باغ

همواره عطر باور من در هوا پر است ........

 

                                             یادش جاودان و راهش پر رهرو باد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط محمد رضا  | 

هدیه ای برای خاک

 

 

خاوران

 

- بر آسمان چه رفته که امشب

تلخست و تیره و تنگست آسمان

یکپارچه سیاه

سنگست آسمان؟

 

- باران، ستاره باران،

خالیست آسمان.

 

- با این ستاره باران

باید زمین چراغ فلک باشد

باید زمین ببالد از این باران

باید به کهکشان

شمع بلند پایۀ تک باشد.

 

- غوغا مکن غریب

آن شمعدان بگیر و فرود آی.

 

- این جا مزار لاله و سروست؟

- نه

این جا نهال آرزو و عشق

کاشته ام من.

از نردبان خشم فرا رفته

بر آسمان درد

یک افق خون

نگاشته ام من.

 

آهسته پا بنه

بر کشتزار من

گل های خسته خفته

بیدار می شوند.

 

در خون طپیدگان

از گریۀ تو، دخترک من

بیمار می شوند.

 

بگذار تا شهیدان

مستان بزم خون

شب را سحر کنند.

بگذار درد و داغ

از جانشان به خاک نشیند

وین تشنگان شادی و آزادی

از شبنم سپیده، لب خشک تر کنند.

 

یکدم برآی و پنجره بگشای

وین شهر را ببین:

شهر عروس های جوان بیوه

شهر زنان غمگین در قاب پنجره

شهر هزار مادر آواره

شهر رها شده گهواره.

 

مردان درون اشک زنان ذوب گشته اند

و حسرتی به وسعت یک شهر

در دیده مانده است.

شهر بلا کشیده

از بیوۀ عبوس، جوانی را

از خویش رانده است.

 

در زیر طاق این شب دلمرده، نغمه ای

جز تلخ مویه نیست

نه نه دگر درآی دلاویز شب شکاف

آهنگ و زنگ آن جرس راهپویه نیست.

 

ای دور مانده چه تنهایی

وقتی تمام عاطفه هایت را

یکجا به یک نفس

نابود می کنند

تا می روی خبر بگیری از گل یک شمع

می بینی ای دل غافل

آن شمع های پر گرفته همه دود می کنند.

 

کشتند.

کشتند تا که عشق

بی یار و یادگار بماند در انتظار.

کشتند تا جدا ز سرانگشت اشتیاق

گل ها بپژمرند به هر شاخ و شاخسار.

کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.

کشتند